داداشم میگه تنهاست...میدونم چرا...ولی نمیدونم جوابشو چی بدم با ناراحتی بهش میگم: چرا فداتشم؟
میگه: یعنی تو نمیدونی ابجی...! چرا ابجی خیلی خوبم میدونه...اما چپکار کنه وقتی نمیدونه چی بگه که حتی یه جرعه ارومت کنه!؟
این جمله ها رو برا همین گذاشتم داداشی... یکم اخماتو وا کن...دلم میمیره!
میبخشم کسانی را که هرچه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند و مرا در دوردست های خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم …
.
.
.
وقتی محبت کردم و تنها شدم ، وقتی دوست داشتم و تنها ماندم دانستم باید تنها شد و تنها ماند تا خدا را فهمید !
.
.
.
تنهایی که طولانی میشه معیار دوست داشتن آدمها هم عوض میشه ؛ یهو میبینی اون آدم ، گلدون شمعدونی گوشه اتاقشو با کل دنیا هم عوض نمی کنه …
.
.
.
چه درد بزرگیه وقتی می بینی هیچکسی نیست که حتی بتونی باهاش دردودل کنی،همش خودتی و تنهایی.. فقط به این دل خوشی ....که تو اوج غمات خدایی هست بدونه دردت چیه ولی کاش آدماهم حداقل یه ذره این درک رو داشتن..!
.
.
.
“ تنهایی عبارت است از ناخشنودی حاصل از اختلاف روابط اجتماعی که در حال حاضر داریم با روابطی که دوست داریم داشته باشیم” ؟
کتاب روانشناسی رشد.لورا برک.جلد دوم.صفحه ۱۸۷
الان ته دلت به سادگی ابجی میخندی...اشکال نداره حتی اگه به سادگیم هم بخندی عیبی نداره من میخوام فقط بخندی ...همین ...وغصه نخوری...همین بسمه! اره ابجی نمیدونه چیکار کنه نشسته برات مینویسه...شاید چرت و پرت باشه فداتشم...ببخش ابجیه دیگه...دنبال یه راهیه که خوشحالت کنه...هرچند میدونه که تو با این چیزا خوشحال نمیشی! چیکار کنه کاری ازش بر نمیاد...حتی برا داداشش که براش خیلی عزیزه!
داداشی من به خیال خودم یه کارایی کردم...اما نشد...نمیدونم چرا؟؟؟
